جادوی کهن - جلد اول پارسه به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
پارت ده :
دستش را به طرف غرب دراز کرده بود. پناه گیج به او نگاه کرد و نیلرام متمسخر دست به پهلو زد و گفت:
- که چی بشه؟ چهار صبح خوابیدیم. نهایتا باید دوازده بیدار بشیم. من که حوصله ندارم توی خواب راه برم. یهو از در خونه پناه اینا سر در میارم.
پ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
نیلوفرآبی
00محشر بود واقعا ای کاش من جای اینا بودم من عاشق تاریخ چقدر گیجن فکر کردند خواب میبینند ممنون از خانم نویسنده عالی بود خسته نباشید